وای سهراب دلم را کشتند...

تو کجایی سهراب؟آب را گل کردند.
تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند...
وای سهراب کجایی آخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند
خون به چشمان شقایق کردند!
تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند,
همه جا سایه ی دیوار زدن!
وای سهراب دلم را کشتند...
نیا باران زمین جای قشنگی نیست...
من از جنس زمینم خوب میدانم ، که اینجا جمعه بازار
است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند
در اینجا قدر نشناسند مردم
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان اندازه میگیرند
زمـیــن ســرد اســت و بــی احـسـاس ،
طـــراوت دور،
چــرا بـــیـــهــوده مــی آیـــی ؟




تو دنیای بزرگت تنهام.
خــدایا احساس میکنم تو دنیای بزرگت تنهام.
خــدایا احساس میکنم تو بیشتر از اون چیزی که من لیاقت دارم منو
امتحان میکنی اونم امتحانات سخت و دشوار.
خــدایا دوست دارم و تا وقتی که دستمو نگیری
هر روز میام سراغت و اونقدر به درگاهت گریه میکنم
و ازت گدایی می کنم تا اون روح بزرگی که باید به من بدی قسمتم
کنی.
خــدایا میام به درگاهت هر شب و هر شب.
اونقدر میام به درگاهت تا دلت برام بسوزه.
اونقدر به درگاهت ضجه میزنم تا منو ببخشی و به زندگی برگردونی.
خــدایا روسیاهم و تو میدونی.
دستم خالیه و تو میدونی.
تو کولهبارم پر گناهه و تو میدونی.
حــدایا اونقدر بهت سلام میکنم تا جوابمو بدی.
خــدایا سلام.
خــدای من سلام
سلام خــدای من

نمی دانم چرا رفتی؟؟؟
لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت
دعا كردم.
پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی
احساس تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید
با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم
حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی
از تنهایی وحسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و
غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس
غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا ، شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می
بارید
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان
باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا
كردم...!!.

تو هم کنارم نمیمونی...
رام نیست
به غیر واژه غریبی چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یه آینه پیش روم نیست که اسممو یادم
بیاره
تنها ترین مسافر شب تو خلوتم پا نمیزاره
ازم نخوا با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی
اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی
ازم نخوا با تو بمونم تو هیچی از من نمیدونی
اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمیمونی
تو هم کنارم نمیمونی
دل من از نژاد عشق
از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه
مثل سکوت تلخ پاییز
رنگ پرنده غریبم
من از نژاد آسمونم
کاش اجازه بدی عاشق باشم
بدرود....
امروز...
با تو بودن یا نبودن فرقی ندارد...
... فقط سیگار باشد، یک خیابان و برگهای زرد
پاییزی...
من میروم تا دود کنم هستی ام را ...!!!

روز ولنتاین مبارک بر دوستان عزیزم
|
روز ولنتاین
|
|
یادم میآید در سال اول دانشگاه حوالی روزهای ۲۵ یا ۲۶ بهمن برابر با ۱۴ فوریه دوستانم را میدیدم که سخت در تکاپوی خرید هدیه و کارت بودند و برای آن روز نقشه میکشیدند. از خودم خجالت کشیدم که نمیدانستم دلیل این تکاپو و تلاش چیست. بالاخره از طریق یکی از دوستانم فهمیدم که روز ۱۴ فوریه روزی است که جوانان به دوست، نامزد و یا همسرشان هدیه میدهند و بدین وسیله عشق خود را به همدیگر ابراز کنند. از آن روز بود که با روز ولینتاین آشنا شدم و این کنجکاوی باعث شد امروز مهمانی را به سایت خود دعوت کنیم که ارتباطی مستقیم با این روز دارد اما متأسفانه گذشت زمان فقط نامی از او برجا نهاده و شخصیت و کار او به فراموشی سپرده شده است. اجازه دهید صحبت را کوتاه کنم و فرصتی به ایشان دهم تا خود را به شما معرفی کنند. سلام به همه شما رهروان عشق و پاکی. اسم من ولینتاین است. من از دوران بسیار دور میآیم، زمانی که کلادیوس مستبد بر روم حکمرانی میکرد. در آن زمان مردم روم از امپراطور ناراضی بودند و این نارضایتی شامل حال من نیز میشد. کلادیوس میخواست ارتشی بزرگ ایجاد کند و از مردان رومی خواست تا خودشان داوطلبانه به این ارتش بپیوندند. بسیاری از مردان خواهان شرکت در جنگ نبودند. آنها نمیخواستند همسر و خانوادهشان را ترک کنند. این موضوع خشم کلادیوس را برانگیخت و با خود اندیشید که اگر مردها ازدواج نکنند به ارتش خواهند پیوست. پس تصمیم گرفت که از این به بعد به هیچ کس اجازه ازدواج داده نشود. جوانان با خود میاندیشیدند که این تصمیم امپراطور بسیار وحشیانه است و من نیز با آنها هم عقیده بودم و تصمیم گرفتم از این قانون پیروی نکنم.
راستی یادم رفت به شما بگویم که من چه کاره بودم. من از همان کودکی عاشق خدا بودم و به همین منظور بهعنوان کشیش او را خدمت میکردم. من جوانان را نیز خیلی دوست داشتم و میدانستم که طبق کلام خدا ازدواج امر مقدسی است و خدا از همان ابتدای خلقت برای آدم همسری برگزید تا او تنها نباشد و بارور و کثیر شوند. همچنین در عهدجدید نیز پولس کلیسا را عروس مسیح معرفی میکند و این نیز تأیید دیگری است بر مقدس بودن این امر. به همین منظور یکی از لذتبخشترین خدمات من مراسم عقد جوانان بود. حتی پس از تصمیم کلادیوس نیز مخفیانه به کار خود ادامه دادم. اما یک روز هنگام اجرای مراسم عقد سربازان امپراطور به کلیسا داخل شده و مرا دستگیر کرده و به زندان انداختند. مجازات تعیین شده مرگ بود. من سعی میکردم شاد باشم. میدانستم آنچه که انجام میدادم درست است و هدف من جلال دادن خداست و مطمئناً مرگ من نیز او را جلال خواهد داد. همین امر باعث شد که جوانان بسیاری به ملاقات من بیایند. آنها از پنجرۀ سلولم گل و نوشتههایی به درون میانداختند. آنها میخواستند از این طریق به من بفهمانند که آنها نیز به عشق ایمان دارند. یکی از آن جوانان دختر زندانبان بود. پدرِ او اجازه داده بود که هر از گاهی بهدیدن من بیاید. بعضی اوقات ساعتها مینشستیم و با هم صحبت میکردیم. او به من کمک میکرد تا روحیۀ قوی داشته باشم. او معتقد بود که من کار درستی انجام دادهام و باید راهم را ادامه دهم. روزی که مرا برای اعدام میبردند برای دوستم نوشتهای فرستادم و با جمله "با عشق، از طرف ولینتاین" نامۀ خودم را خاتمه دادم. من در 14 فوریه سال 269 بعد از میلاد مسیح به نزد محبوب ابدی خود رفتم .هر ساله در چنین روزی مردم به یاد می آورندکه چگونه کلادیوس سعی میکرد در برابر عشق مقاومت کند. ولی مردم میدانند که محبت مثل موت زورآور است و غیرت مثل هاویه ستم کیش میباشد.شعله هایش شعله های آتش و لهیب یهوه است.آبهای بسیار محبت را خاموش نتوانند کرد و سیل آنها را نتواند فرو نشانید.
دوستان گلم و عزیزم ولنتاینتون مبارک .
ایشالله واسه همتون روز خوب و عشق باشه
![]() ![]() ![]() |
تبلیغات 





